تلخی عصرانه ام از قهوه نیستمن برای زنده ماندن ، مرده امبارها برگشته ام از مرگ و ترس ،من برای شاد کردن ، زنده اممی نویسم شاد و غمگین میشومکاغذ شعرم تعجب میکندجوهر خودکار هم خشک می شود دفتر شعرم به پایا
مرداد می آید ز راه و خاطراتم ،چون پرتو خورشید می تابد به تقویم گرم میشود هم پشت ما هم خانه ما ،با یاد اول روزهای آشنایی دیروز ، ما تنها، پی آینده بودیم امروز هم دنبال فردا لیک با هم تک می پریدند سرنو
گذر عمر ، به چشمان خودم میبینمبی صدا میخندمدر پی روز و مه و سال نمیگردم و باز ، من به تکرار شب و روز و هوا میخندمآنچه خواهد بشود ، میشود و خواهد شدهرچه تقدیر من و توست ، همان خواهد شدخانه امن پرستو که
تو پر از حادثه ای ، همچو افتادن برگپر ز شور زندگی ، نبض شوکی قبلِ مرگگاه سرخی از تبِ آرزوهای محال ،گاه زرد از سردی خواب و رویا و خیالیک طرف تنها تویی ، یک طرف هم جمعیت ،معنی اش مردانگیست ، این شکوه و
سلام!حال همهی ما خوب استملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويندبا اين همه عمری اگر باقی بودطوری از کنارِ زندگی میگذرمکه نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد ونه اي